|
هوووووووووووووووووووووووووووو بدو بدو بدو همه با هم روشی اومده چی چی اورده نخودو کیشمیش باصدای چی باصدای هومن تو خودت نمره ی بیستی توخودت نمره ی بیستی اااا چرا میزنین اخه نمیبیند با انرژی اومدم خیر سرم خب اول از هر چیز میخوام جواب نظرهای گلتون رو بدم شهرزاد جونم مرسی عزیزم خیلی دوست دارم نگین گلم من الهی قربونت برم خیلی ماهی واقعا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم گلناز جون مرسی هانای گلم ممنون نیوشا جونم واقعا ممنونم و خیلی خوشحال بخاطر پیدا کردن دوست خوب و با وفایی مثل تو نیلوفر جان مرسی از نظرت گلم منم خیلی دوست دارم همیشه هم داستانای گلتو میخونم ایلین جونم خیلی ممنون خانومی مهساaجونم اصلا خودتو ناراحت نکن گلم من هنوزم دوست دارم در ضمن داستانتم میخونماویشن جان ممنون ستاره جون کجایی تو کم پیدا شدی نکنه دیگه منو دوست نداری اینبار باید جبران کنی بیشتر بیای ها طناز جون ممنون صدف جون مرسیروژین گلم منم خیلی دلم برات تنگیده مرسی گلم که منو خبر میکنی مهسان جون گلم ممنون اما چرا انقدر کم پیدایین بهاره جونم و الهام 42 جون خیلی ممنون اما معلوم هست شما دیگه چتون شده تحویل نمیگیرین دیگه اوین جونم ممنون ایلین جون منون که خبر کردی گلم درسا جونم ممنون ورانیکا جونم ممنون نسیم گل مرسی خانومی هاله جون مرسی سیمین جان ممنون که اومدی ربه کا جونم چی شده؟ چرا وبتو بستی اخه ؟ حتما باید بیای و برام بگی ها.در ضمن گلم وب هووها توی پیوندا هستش مژده جون مرسی که اومدی رویای عزیزم منم دوست دارم گلم بازم بیا پیشم ژوان جون تو هم که رفتی خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه من تازه از داستانت خوشم اومده بود بی وفا خیلی دوست دارم گلم اگه تونستی بازم بیا اینجا نهال جونم فدات شم من اصلا دلخور نیستم گلم خیلی هم دوست دارم حتما به وبت میام فقط این جریان وبت چی شده من که اصلا سر در نیاوردم لطفا خودت بیا برام تعریف کن ساحارا جونم مرسی راستی من همیشه میام داستانتو میخونم خیلی قشنگه الهام جون خیلی گلی عزیزم من واقعا دوستت دارم المیرا خانومم که دیگه خوب تحویلم نمیگیره باشه خانومی عیب نداره ولی لااقل اون وب یه قرنیتو اپ کن که اونجا بهت دسترسی داشته باشم اون موقع برات میگم انیتا جونم فدات شم اخرشم نتونستم باهات بحرفم گلم به قول ابجی نیلوفرانه ای تف به این روزگار که با ما اینطوری میکنه اون زمانی که من بودم تو نبودی تو که اومدی من رفتم حالا هم که من اومدم تو داری میری ای خداااااااااااااااااااااااااااااا ولی گلم من خیلی دوست دارم درضمن حتما هم بایدبرای تولد کامی هومی جون بیای فهمیدی؟ راستی از اون دنیا چه خبرا اخه شنیدم خودکشی کردی درسا خانم عزیز معلوم هست تو کجایی؟چی به سرت اومد؟ نا سلامتی ما دوست دیرینه ی همدیگه ایم . رفتی پشت اون سرتم نگاه نکردی مگه دستم بهت نرسه حالا منو به دست فراموشی میسپاری مروارید خانوم چه عجب بعد از قرنی یادی از ما کردین خسته نباشین واقعا اخه دختر تو دیگه چرا بی وفا شدی حالا من میام وبت تا ببینم کی نامرده من یا تو جیگرم کتی جونم خواهر شوهر گلم تو دیگه کجا داری میری تو هم میخوای منو تنها بذاری نمیگی این روشنک بدبخت از دلتنگی میمیره بابا تورو خدا نامرد نشو یه سری بزن به من تا لا اقل از مردنم جلوگیری کنی اخه خدائیش این رسمشه همه ی شما ها که دوستای خوب من هستید دارید میرید پس من به چه امیدی اپ کنم اخه ابجی نیلوفرانه خانوم من دیگه نمیدونم به تو چی بگم اخه تو که خواهرمی ابجی بزرگمی تو دیگه چرا ای خداااااااااااااااااااااا تو بری من میمیرم کی دیگه منو بخندونه ... پس تکلیف خونمون چی میشه اخ ابجی جونم یه رحمی کن به این خواهرت بیاو بهش سر بزن وگرنه من میمیرم چطور دلت میاد تنهام بذاری پژمان جونم اولا جونور خودتی دوما دلت خون نباشه چون دل منم خون میشه سوم برات همه چی رو بعدا میگم و در اخر سارا ب و مهسای عزیزم . باور کنید که نمیدونم چی بگم به قول هومن هیچی تو ذهنم نمیاد فقط میتونم بگم شما نه هوی منید نه دوست من بلکه خواهر من هستید خیلی دوستتون دارم و نمیدونم چطوری محبتتون رو جبران کنم ولی مهسا جون خیلی دلم گرفت وقتی میگی داری میری اخه تو دیگه تنهام بذاری من چیکار کنم خودت دلت میاد خواهرتو تنها بذاری بخدا سخت نیست بیای خواهشمیکنم تو دیگه نگو که میری من باهات خداحافظی نمیکنم باید برگردی سارا خانومم هستیم در خدمت هم فعلا
اهان راستی مدرسه هام شروعیدن ای خداااااااااااااااااااااااااا ولی عیب نداره شماها هم حتما بیاید هااااااااااااااااااا سربزنید بی وفا نشید من فقط به عشق شما دارم توی پاییزم میام و اپ میکنم .... راستی من از این به بعد اگه وقت کنم هر هفته همون شنبه ها اپ میکنم اما اگه وقت نشد به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه دو هفته یه بار میام حالا زورمو میزنم ببینم چی میشه خب دیگه چه خبر ؟ راستی نماز روزه هاتون هم قبول من که امسال میخوام همه رو بگیرم
حالا نوبت داستانه ولی خیلی کمه به بزرگی خودتون ببخشید ولی قول میدم دفعه ی بعد بجبرانم کارگرها در حال بالا اوردن وسایل بودن ما هم در حال چیدنشون.هر چقدر که منو کامران و سایه مرتب میکردیم هومن و عسل بهم میریختن.با کلی احتیاط گلدانی رو که دوست داشتم و حالا توی دستم بود رو روی میز گذاشتم . در حال نگاه کردن به گلدان بودم که با صدای هومن مجبور شدم به عقب برگردم. هومن : مثل اینکه خیلی دوستش داری! _ اره . ناز نیست؟هومن خواست چیزی بگه که کامران صداش کرد. هومن رفت و من هم مشغول چیدن بقیه ی وسایل شدم.سایه هم پا به پای من کار میکرد و من از بابت این موضوع خیلی خوشحال بودم. حدود یک ساعت بعد من و سایه در حال کار کردن توی اشپز خونه بودیم که سرو صدای هومن وعسل دوباره در اومد. من و سایه در حال نگاه کردن و خندیدن به اونا بودیم. هومن و عسل چند باری دور خونه دویدن و همدیگه رو دنبال کردن.که ناگهان پای هومن گیر کرد به پایه ی میزی که گلدان روش بود. در یک چشم به هم زدن گلدانی رو که دوست داشتم به صد تکه تبدیل شد.خیلی ناگهانی بغض کردم و مطمئنن هومن هم متوجه ی این قضیه شده بود چون رنگش کاملا پریده بود.سایه: اخ .... چی شد...... هومن به گلدان و بعد هم به من نگاهی کرد انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.به خاطر سوالی که چند دقیقه پیش درباره ی گلدان از من پرسیده بود حالا دیگه شکی نداشتم که هومن این کارو عمدا" انجام داده بود و قصدش اذیت منه! برای یک لحظه احساس کردم که چقدر ازش متنفرم. پسره ی احمق عوضی تا فهمید از یه چیزی خوشم میاد سو استفاده کرد. داشتم توی دلم به هومن بد و بیراه میگفتم که با صدای عسل به خودم اومدم. عسل: وای خاله گلدان خوشگلت شیکست._ عیب نداره خاله در عوض دل بعضی ها خنک شدو بعد چشم به هومن دوختم. هومن که اینبار از حرف من شاکی به نظر میرسید با حالتی تدافی گفت: نیلوفر.... . سایه که مثل همیشه میخواست نشون بده که اتفاقی مهمی نیفتاده با خنده گفت: باز کن ببینم اخمتو نیلوفر... انگار کشتی هات غرق شده.من که جوابی نداشتم صورتم رو به طرف دیگه برگردوندم.سایه اینبار هومن رو مخاطب قرار داد. تو چرا اخم کردی دیگه؟ هومن که حالا دلخور به نظر میرسیدگفت: اخه شما که نمیدونید منظورش از بعضی ها کی بود.فکر میکنه من عمدا" گلدون رو شیکستم. من که دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفتم: نه که عمدا" نشکستیش! هومن روبه سایه گفت: دیدین!سایه خواست حرف هومن رو تکذیب کنه که هومن سریع پیشدستی کرد و گفت: نه سایه خانوم مثل اینکه من توی این خونه نباشم ایشون خیالش راحت میشه.و بعد صدای بهم خوردن در شنیده شد.چند لحظه بعد سایه سکوتی رو که توی خونه حکم فرما شده بود شیکست: تو اشتباه میکنی نیلوفر. از طرز صورت و کلام هومن میشد فهمید که این کارو عمدا نکرده.با دلخوری گفتم : بحر حال! سایه اخماشو تو هم کردو گفت: نیلوفر! به نظرت این درسته؟ _ چی درسته؟ سایه : اینکه اینطوری با هومن برخورد کنی.با حرص گفتم: حقش بود! سایه گفت ک شما اینجوری میخواید با هم دیگه هم خونه شید و بعد حدود یک ساعت درمورد این قضیه منو نصیحت کرد.اما من دیگه چشم دیدن هومن رو حتی برای یک لحظه نداشتم. توروخدا اگه جایی از داستان خراب بود منو راهنمایی کنین من تو این مدت خودمو جر دادم تا بتونم یه خورده بهتر بنویسم شماهم کمک کنید دیگه راستی بچه ها من این اهنگ تو بهم نشون دادی رو ندیدم اگه میشه به من بگید کجا میتونم دانلودش کنم دیگه کم کم دارم به جنون میرسم هاااااااااااا خب این اپ زیادی حرفیدم بای تا اپ بعدی نظرا هم که یادتون نمیره ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط روشنک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد
|
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
بیوگرافی من |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|